ادامه مطلب...
|
2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی 3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود 4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی میکردی 5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی 6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود 7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود 8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار میشدی 9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی 10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی | |
|
|
ادامه مطلب...
آیا میتوانید نوشته زیر را بخوانید...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اگر نتوانستید، گوشه های چشم خود را بکشید چشمانتان را تقریباً 90٪ ببندید... مثل ژاپنیها.. حالا دوباره به متن نگاه کنید، اینبار حتماً خواهید توانست آنرا بخوانید. جالب بود نه؟
ژاپنیها از این سیستم رمز بندی در جنگ جهانی دوم استفاده میکردند و هیچکس بجز خودشان از نوشتههایشان سر در نمیآورد...!
نوشته تصویر
bad eyes
ادامه مطلب...
کودکی از خدا پرسید...
کودکی از خدا پرسید: خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
خدا گفت: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم ...
با خود فکر کرد و فکر کرد، گفت: اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم، خداوند به او داد.
گفت: اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم، خداوند به او داد، اگر ... اگر ... و اگر ...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود، از خدا پرسید: حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.
خداوند گفت: باز هم بخواه، گفت: چه بخواهم؟ هرآنچه را که هست دارم!
گفت: بخواه که دوست بداری، بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.
و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند، و نگاه های سرشار از سپاس، به او لذت می بخشد.
رو به آسمان کرد و گفت: خدایا خوشبختی اینجاست، در نگاه و لبخند دیگران
ادامه مطلب...
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد
ادامه مطلب...
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهیداگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهیداگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهیداگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهیداگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهیداگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهیداگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهیداگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهیداگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهیداما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم
ادامه مطلب...







