تبليغاتX
سلام

بازديد : 143 مرتبه
تاريخ : 11 بهمن 1389
پست نامناسب حذف شد
ادامه مطلب...
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 132 | 1 2 3 4 5 6|پست,نامناسب,حذف,شد, ,
بازديد : 112 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390

سخن بزرگان


1- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟


ادامه مطلب...
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|۱۰,سوالی,که,خدا,از,تو,نمی‌پرسد!!, ,
بازديد : 103 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|برج,های,دوقلوی,امریکا(متحرک),!!!!!!!, ,
بازديد : 111 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|رمز,گشایی,ژاپنی(خیلی,جالب), ,
بازديد : 120 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390

کودکی از خدا پرسید...

کودکی از خدا پرسید: خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
خدا گفت: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم ...
با خود فکر کرد و فکر کرد، گفت: اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم، خداوند به او داد.
گفت: اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم، خداوند به او داد، اگر ... اگر ... و اگر ...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود، از خدا پرسید: حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.
خداوند گفت: باز هم بخواه، گفت: چه بخواهم؟ هرآنچه را که هست دارم!
گفت: بخواه که دوست بداری، بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.
و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند، و نگاه های سرشار از سپاس، به او لذت می بخشد.
رو به آسمان کرد و گفت: خدایا خوشبختی اینجاست، در نگاه و لبخند دیگران


ادامه مطلب...
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|کودکی,از,خدا,پرسید...,-,داستانک, ,
بازديد : 97 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390
يك زن جوان درسالن فرودگاه منتظرپروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد


ادامه مطلب...
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|داستان,بیسکوییت!!!, ,
بازديد : 103 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|پیغام,گیر,تلفن,پدربزرگ,و,مادر,بزرگ,ها!!!, ,
بازديد : 106 مرتبه
تاريخ : سه شنبه 27 دی 1390
ارسال توسط سلام.خ |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|شعبه,دوم,وبلاگ,زیباکده,افتتاح,شد!!!, ,
مطالب پر بازديد
صفحه قبل 1 2 ... 7 صفحه بعد